یک مرحله به دشمن زدیم اما نشد خط تثبیت کنییم.ناچار برگشتیم عقب جنازه شهدا ماند بین خاکریز خودی دشمنی.

سوار موتور بودم که دیدم روباز حاجی امد توی خط امده بود

برای تقویت روشحیه بچه هاو شناسایی منتقه بعثی ها از ترس شروع مرحله دوم عملیات،خط را گرفته زیر اتش.یکهو خمپاره خورد کنار ماشین حاجی .گرد و قبار شدو دود غلیظ شد

سهم چشهایمان نفسمان بالا نمی امد

فکر کردم حاجی شهید شده.توهمین هول و ولا دیدم ماشین از بین دود و اتش بیرون امد راهش را ادمه داد . با موتور رفتیم پشت سر شان جاده های مار پیچ راردکردیم تارسیدیم به چادر های اورژانس صحرایی.حاجی قاسم به زحمت از ماشین پیاده شد. از لباس های سراخ سراخش معلوم بود صاف ایستاد. نمی خواست توی این شریط روحیه رزمنده با مجروح شدنش از بین برود.دردش را مچاله کرد توی خودش