تازانو توی برف بودیم . سوز سرما ی ارتفاعات حلبچه به استخوان می زد.
داشتیم از قله می رفتیم بالا.راه انگار تمامی نداشت.یکهو حاجی نشست .
صورتش زرد شده بود.حال نداشت. پرسید:«چی شد؟»گفت:«دیگه نمی تونم راه بیام.پاهام جون ندارن.»
از زور کار نه شام خورده بودم بود،نه صبحانه، نه ناهار.یادش رفته بود.خودش گفت.نمی توانست .
واقعا نمی توانست راه بیاید. حصابی ضعف کرده بود.رو کرد به من و گفت:«تاهوا تاریک نشده از همین ارتفاع روبه پایین.به بچه که رسیدی برای من اب و غذا یبار.»
بعد کف دستش را اورد جلوی من و ادامه داد:«اگه انقد نون بود می خوردن و جون می گرفتم.اون وقت می توانستم بیام.»
هی باخودم کلنجار می رفتم.دیدم نمی توانم حاجی را ان طورتنهابگذارم.
میان همین کلنجا رفتن ها یادم امد دوتا پاکت نخود کشمش توی باد گیرم هست.
جیره های اضطراری بودند که تا لحظه اخر نباید استفاده می کردیم.
داد مشان به حاجی.نگاه معنا داری کرد وخندید.
گفت:«خیلی نامردی . تو این رو داشتی و چیزی نگفتی؟حتما خودتم می خوردی؟»گفتم:«نه به خدا حاجی نگاه کن در شون بسته ست،درست بهشون نزدم.»
دو سه تا مشت نخود و کشمش را خورد.حالش جا امد راه افتادیم برف هارا زیر پا مچاله می کرد و جلو می رفت.
20دیقیه بعد خودمان را رساندیم پیش بچه ها