خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)10

گفته بود هر کس سلاح تحویل بدهد و دنبال شرارت نرود در امان است. امده بودند و اسلحه تحوبل داده بودند.حاجی به قولش وفا کرد وبه تک تکشان امان نامه داد. فکر بعد از این را هم کرده بود. ادمی که بیکار باشد و در امد نداشته باشد چه تضمینی داشت درباره پایش نلغز. چقدر به این در و ان در زد تا توانست چهارصد

تاتلمبه اب جور کند. همه را تقسیم کرد هم لقه حلال گذاشت توی سفرش هایشان.

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)9  

جنگ تمام شده بود.یگان ها از وسط میدان جنگ بر گشته بودند توی شهر،لشکر ثارالله {علیه السلام} کرمان هم.مأموریت حاجی شده بود بر قراری امنیت شرق کشور،کرمان،سیستان و بلوچستان و هرمزگان.سلاح گرم مثل نقل و نبات ریخته بود توی دست و بال اشرار.تا می توانستند اتش می سوزاندند و جولان می دادند.عده کمی از مردمرا هم به بهانه پول کشانده بودند سمت خودشان،گروگان می گفتند،اخاذی می کردند و ترس و دلهره می انداختنتد به جان زن و بچه ها مردم.حاجی شرشان را خواباند. هم از رسانه ها اعلام کرد، هم بزرگان طایفه ها را دعوت کرد. حرف اخرش را اول زد.

گفت:«تا تاریخ فلان باید سلاح هاتون رو تحویل بدید.داشتن سلاح جرمه و اگه تحویل ندید به عنوان شرور باشما بر خورد می کنم.همین طور اسلحه بود که

می اورند تحویل می دادند.

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)8

باهم مشرف شده بودیم به حج ؛هر کدام توی کاروانی مسئولیت داشتیم.
محل اسکان حاجی به مسجدالنبی نزدیک تر بود.که شب ها کار هایم تمام میشد می رفتیم سراغش.آن موقع ساعت ۱۱شب در های مسجدالنبی را می بینند.نیمه های شب،دوتایی راه می افتادیم به سمت حرم یکی دو ساعتی منتظر می ایستادیم ونگاهمان را گره
می‌زدیم به گنبد خضرایی پیامبر (صلی الله علیه وسلم)تاشرطه ها بیایند در ها را باز کنند.
من وحاجی جزو اولین نفراتی بودیم که می رسیدیم به روضه و منوره. چه شب هایی که
نافله مان را در جوار روضه پیامبر(صلی الله وسلم)خواندیم.
سال۷۱؛اوج گرمای عربستان بود.روز ها پیگیر کار هایی بودیم که بهمان محول شده بود گرمای صحرای عرفات نفست را می برید،هلاک یک لیوان آب خنک بودیم، اما حاجی عهد کرده
بود که با زبان روزه وارد صحرای عرفات شود

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)7

در جوانی به ارزویم رسیدم.من هم یکی از کسانی بودم که توفیق زیارت خانه خدا نصیبم شده بود .

بعثه رهبری بودیم. توی اسانسور حاجی را دیدم.بعد از سلام و احوال پرسی،از حس و حالم پرسید.

گفتم:«خیلی خوشحالم که لباس احرام پوشیدم و می خواهم برم طواف.»

بانگاهش مهربانی به صورتم پاشید و گفت:«نه!چه حالی داری ؟»

دو باره گفتم :«خدا را شکر محرم شدن کنار خونه ی خدا حس خیلی خوبیه.»

انگار که قانع نشده باشد،دو باره از حالم پرسید.جواب من همانی بود که گفته بودم.

پرده اشک جلوی چشم هایش را گرفت و گفت:«من که این لباس رو پوشیدم ،احساس می کنم الان توی شلمچه هستم،شب عملیات کربلای5،بچه هاهم دورم هستند.»

روزی نبود ،جایی نبود،لحظه ای نبود که یاد یاران شهیدش براش کم رنگ شود.

تا بود،برای وصال اشک می ریخت و تمنای شهادت داشت.

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)6

تازانو توی برف بودیم . سوز سرما ی ارتفاعات حلبچه به استخوان می زد.

داشتیم از قله می رفتیم بالا.راه انگار تمامی نداشت.یکهو حاجی نشست .

صورتش زرد شده بود.حال نداشت. پرسید:«چی شد؟»گفت:«دیگه نمی تونم راه بیام.پاهام جون ندارن.»

از زور کار نه شام خورده بودم بود،نه صبحانه، نه ناهار.یادش رفته بود.خودش گفت.نمی توانست .

واقعا نمی توانست راه بیاید. حصابی ضعف کرده بود.رو کرد به من و گفت:«تاهوا تاریک نشده از همین ارتفاع روبه پایین.به بچه که رسیدی برای من اب و غذا یبار.»

بعد کف دستش را اورد جلوی من و ادامه داد:«اگه انقد نون بود می خوردن و جون می گرفتم.اون وقت می توانستم بیام.»

هی باخودم کلنجار می رفتم.دیدم نمی توانم حاجی را ان طورتنهابگذارم.

میان همین کلنجا رفتن ها یادم امد دوتا پاکت نخود کشمش توی باد گیرم هست.

جیره های اضطراری بودند که تا لحظه اخر نباید استفاده می کردیم.

داد مشان به حاجی.نگاه معنا داری کرد وخندید.

گفت:«خیلی نامردی . تو این رو داشتی و چیزی نگفتی؟حتما خودتم می خوردی؟»گفتم:«نه به خدا حاجی نگاه کن در شون بسته ست،درست بهشون نزدم.»

دو سه تا مشت نخود و کشمش را خورد.حالش جا امد راه افتادیم برف هارا زیر پا مچاله می کرد و جلو می رفت.

20دیقیه بعد خودمان را رساندیم پیش بچه ها

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)5

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)5

افتاب نزده از خانه زد بیرون.همین طور امد و نشست کنار راننده بروند اهوز.از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسید ند به سیرجان.ان موقع بود حرف دل امد سرزبانش.معلوم شد قلبش راپشت در خانه جای گذاشته وامده.به راننده اش گفت:�دیشب شب ازدواجم بود.�

-حاج اقا شما موندید.چرا امدید؟

- نه جبهه الان بیشتر به من نیاز داره

به جای رخت دماد،لباس رزم به تن امده بود پشت خاکریز،توی سنگر وسط میدان نبردکه اتش و خمپاره و گلوله از زمین اسمانش جای نقل نبات راگرفته بود.تازه عروس خانه اش را از همان روز ها سپرده بود به خدا.یقین داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)4

یک مرحله به دشمن زدیم اما نشد خط تثبیت کنییم.ناچار برگشتیم عقب جنازه شهدا ماند بین خاکریز خودی دشمنی.

سوار موتور بودم که دیدم روباز حاجی امد توی خط امده بود

برای تقویت روشحیه بچه هاو شناسایی منتقه بعثی ها از ترس شروع مرحله دوم عملیات،خط را گرفته زیر اتش.یکهو خمپاره خورد کنار ماشین حاجی .گرد و قبار شدو دود غلیظ شد

سهم چشهایمان نفسمان بالا نمی امد

فکر کردم حاجی شهید شده.توهمین هول و ولا دیدم ماشین از بین دود و اتش بیرون امد راهش را ادمه داد . با موتور رفتیم پشت سر شان جاده های مار پیچ راردکردیم تارسیدیم به چادر های اورژانس صحرایی.حاجی قاسم به زحمت از ماشین پیاده شد. از لباس های سراخ سراخش معلوم بود صاف ایستاد. نمی خواست توی این شریط روحیه رزمنده با مجروح شدنش از بین برود.دردش را مچاله کرد توی خودش

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)4

یک مرحله به دشمن زدیم اما نشد خط تثبیت کنییم.ناچار برگشتیم عقب جنازه شهدا ماند بین خاکریز خودی دشمنی.

سوار موتور بودم که دیدم روباز حاجی امد توی خط امده بود

برای تقویت روشحیه بچه هاو شناسایی منتقه بعثی ها از ترس شروع مرحله دوم عملیات،خط را گرفته زیر اتش.یکهو خمپاره خورد کنار ماشین حاجی .گرد و قبار شدو دود غلیظ شد

سهم چشهایمان نفسمان بالا نمی امد

فکر کردم حاجی شهید شده.توهمین هول و ولا دیدم ماشین از بین دود و اتش بیرون امد راهش را ادمه داد . با موتور رفتیم پشت سر شان جاده های مار پیچ راردکردیم تارسیدیم به چادر های اورژانس صحرایی.حاجی قاسم به زحمت از ماشین پیاده شد. از لباس های سراخ سراخش معلوم بود صاف ایستاد. نمی خواست توی این شریط روحیه رزمنده با مجروح شدنش از بین برود.دردش را مچاله کرد توی خودش.

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)3

فتح المبین اولین عملیات‌ تیپ ثاره الله بود نیروها هفت روز مردانه جنجگید بودند ودیگر نای حرکت نداشت. جنگ با رزهی وکاتیو شاهای دوشن حسابی خسته شان کرده بود .از سلیمانی که فرمانده تيپ بود بگیر تا بقیه نیروهاروی گردن ها لایه ای از باورت نشته بود.گره پشانی شان به سیاهی می زد فرمانده ساعت دوازده شب که دیگر نتوانست پلک هایش را باز نگه داردپشت سنگر تدارکات تازه چشم هایش گرم شده بود که صدایش زدند حسین باقری از طرف اقامحسن پیغام اورده بود که بایدحتما همین امشب تنگ ابوغریب ببندید.احتمال داشت از رود رد شود نیروهایش رادر دشت سرازیر کندو از انجا بکشد ارتفاعات ان وقت بود همه زحمات این چند روز ه به هدرمی رفت

سلیمانی نگاهی دور برش انداخت. نه امکاناتی داشت نه نیرویی. که از یک گردان سیصد نفره فقط صد نفر سالم ماندبود.چاره ای نبود.تنگه باید بسته می شد.فکری به ذهنش خطور کرد.ترفندی که اگر می گرفت بعثی هاتاپشت تنگه می نشستند. معطل نکرد.دستور داد نیرو های ستادی هر چه ماشین دارند جمع کندتعدادی ماشین هم جهاد سازندگی و کمک های مردمی در منطقه بود. همه در یک ستون با چراغ روشن راه انداخت سمت دوشمن ستون ما شین ها که راه افتاد دوشمن خیال کردنیرو تازه نفس به میدان امده.اثری از بعثی ها نبود .عقب نشسته بودند

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)3

فتح المبین اولین عملیات‌ تیپ ثاره الله بود نیروها هفت روز مردانه جنجگید بودند ودیگر نای حرکت نداشت. جنگ با رزهی وکاتیو شاهای دوشن حسابی خسته شان کرده بود .از سلیمانی که فرمانده تيپ بود بگیر تا بقیه نیروهاروی گردن ها لایه ای از باورت نشته بود.گره پشانی شان به سیاهی می زد فرمانده ساعت دوازده شب که دیگر نتوانست پلک هایش را باز نگه داردپشت سنگر تدارکات تازه چشم هایش گرم شده بود که صدایش زدند حسین باقری از طرف اقامحسن پیغام اورده بود که بایدحتما همین امشب تنگ ابوغریب ببندید.احتمال داشت از رود رد شود نیروهایش رادر دشت سرازیر کندو از انجا بکشد ارتفاعات ان وقت بود همه زحمات این چند روز ه به هدرمی رفت

سلیمانی نگاهی دور برش انداخت. نه امکاناتی داشت نه نیرویی. که از یک گردان سیصد نفره فقط صد نفر سالم ماندبود.چاره ای نبود.تنگه باید بسته می شد.فکری به ذهنش خطور کرد.ترفندی که اگر می گرفت بعثی هاتاپشت تنگه می نشستند. معطل نکرد.دستور داد نیرو های ستادی هر چه ماشین دارند جمع کندتعدادی ماشین هم جهاد سازندگی و کمک های مردمی در منطقه بود. همه در یک ستون با چراغ روشن راه انداخت سمت دوشمن ستون ما شین ها که راه افتاد دوشمن خیال کردنیرو تازه نفس به میدان امده.اثری از بعثی ها نبود .عقب نشسته بودند

خاطرات حاج قاسمصحیفه مقاومت3

خاطرات حاج قاسم سلیمانی صحیفه مقاومت و پیشرفت2

رفته بودکرمان درسش را ادامه بدهد،جوانی نبود که بخواهدعاطل وباطل بگردد کنار درس مقش،گشت دنبال کارتا لقمه حلال در بیاورد. هتل کسری نیرو میخواست هنوزیک دو هفته نگذشت،به چشم همه امدرئیس هتل نه به اندازه یک گارسون که بیشتراز چشم هایش به او اتماد داشت بعد از انقلاب خیلی هااهل اختیار ،اما قاسم از قبل هم رعایت می کرد هتل کسی یاد ندارد حتی یک بارغذا را مزه کرده باشد

خاطرات حاج قاسم سلیمانی صحیفه مقاومت و پیشرفت1

احمد وقاسم پسر خاله بودند. دوتایی پول هایشان راگذاشتند روی هم یک ساعت کوکی خریدندبرای سهراب. طفلی وقتی ساعت را دیدکلی ذوق کردهماطوری به کوکور ور می رفت واز صدا زنگش کیف میکردبهش گفتند((اگه ساعت رو کوک کنی روی پنج صبح و بلند بشی خراب نمی شه)) حرف هایش راخوانده بود.کوکش کرده بود سر ساعت پنج. هرصبح که بیدار می شودقاسم می گفت((حالا که پاشو شدی نماز صحبت روهم بخون))شگردش بود بلد بودچطوری برادر کوچک ترش را برای نماز صبح بیدار کند

مشخصات حاج قاسم

نام قاسم

نام خانوادگی سلیمانی

تولد 1335

محل تولد کرمان رابر روستا قنات ملک

مسؤولیت ها 1-فرماده لشکر ثارالله (61-76)

2-فرمانده قرارگاه قدس جنوب شرقی(67-76)

3-فرمانده نیروی قدس سپاه (76-98)

شهادت😥😥 13/10/1398

محل شهادت فرودگاه بغداد به دست رژیم ترروریست

مزار گلزار شهدا کرمان