خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)20

وقتی ابروهایشمساوی نبود؛ یکی میرفت بالا و یکی میامد پایین، حصاب کار خودمان را کردیم .

تمام بچه ها می دانستد این طور و قت ها حاجی جدیتش را رو کرد است؛ اما بیشتر وقت ها شیرین بود و مهربان. حتی لحظاتی که جدیتش بروز می کرد، پر بود از مهر و عطوفت. حاجی،ریاضی اش خوب بود؛بلد بود

چطوری مهر و قهر را،شجاعت و عطوفت را،اقتدار و تدبیر را با هم جمع کنند.

وقتی ابروهایشمساوی نبود؛ یکی میرفت بالا و یکی میامد پایین، حصاب کار خودمان را کردیم .

تمام بچه ها می دانستد این طور و قت ها حاجی جدیتش را رو کرد است؛ اما بیشتر وقت ها شیرین بود و مهربان. حتی لحظاتی که جدیتش بروز می کرد، پر بود از مهر و عطوفت. حاجی،ریاضی اش خوب بود؛بلد بود

چطوری مهر و قهر را،شجاعت و عطوفت را،اقتدار و تدبیر را با هم جمع کنند.

خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)19

حالا که بر گشته بود نتها مدال افتخار امده نکرده بودند،که احضاریه هم برایش امده بود

قاسم فرزند حسن را خواسته بودند دادگاه به جرم ورود بدون هماهنگی و عملیات برون مرزی .

با جوابی که داده بود ، سیستم قضایی نیروهای مسلح راقانع کرده بود:« نمی توانستم صبر کنم هما هنگی نظامی انجام شود،ممکن بود بچه ها را بکشند یا منتقلشان کنند جایی که دیگر دست مان بهشان نمی رسید.»

خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت19

دهنه لار،نقطه استراتژیک منطقه بود؛مرز ایران و افغانستان و پاکستان.

مسیر از نظر استراتژیکی عالی و راه دسترسی به ان سخت بود.

بیشتر از پنجاه شرور به سرکردگی حمید نو تایی کمین کرده بودند

سر راه سربازهایی که اموزش دیده بودند و داشتند برای تقسیم به زاهدان می رفتند.

هیچ وقت سابقه نداشت با اشرار با چنین سازمان ودم ودستگاهی کمین کنند.

معلوم بود قضیه از جایی دیگر اب می خورد. امیریکا و اسرائيل و عربستان عقل های ناقصشان را ریخته بودند

روی هم و طراحی علمیات کرده بودند. ساعت دو بعد از ظهر جلوی دو اتوبوس را گرفته وتمام سربازان و درجه

داران همراهشان را گروگان گرفتند.می خواستند بااین ها مصاحبه کنندو بعد ببرند بکشند؛

طوری که ضعف ایران به چشم ملت های منطقه بیاید وهمه بگوییند در روز روشن نیرو های نظامی ایران

بردن و کسی نتوانست کاری کند. خبر رسید به گوش حاجی، ازکرمان راه افتاد.

نصفه شب رسید پیشمان. بایک بالگرد ویک تیم اتش رفتیم بالا سر اشرار.

قانون بین المللی می گفت که نباید بدون مجوز دویست متر از مرز عبور کنی، اما به خومان که امدیم25

کیلومتر در عمق خاک افغانستان بودیم.منطقه را شناسایی کرد و دستور داد ماشین هایی که به کمک اشرار

امده بودند را منهدم کنند. اتشی که هوانیروز ریخت، دامنشان را گرفت؛ خیلی هایشان که بین رفتند، تعداد

کمی هم فرار کردند. مرز تحت کنتر ل نیرو ها سپاه در امد. به نبرو های پیاده هم دستور پیشروی داد،

با تناک امدند تا رسیدند به روستای رباط. جایی که بچه هایمان در سنگر زندانی شده بودند.

اشرار در جنگ ما بودند، هم زمینی ، هم هوایی. تبپ1سید الشهدا (علیه اسلام)باسه گردان پیاده و ادوات

وارد عمل شد.اشرار75نفر بودندکه 25 نفر شان کشته شدند، بقیه هم تا مرگ فاصله ای نداشتند.

ریش سفید های افغانی ریش گرو گذاشتند که شما گروگان هایتان را سالم تحویل بگیرید و با بقیه کا ری

نداشته باشید حاجی هم شر طشان را قبول کرد. ان قدرچقدر مدیریت کرد حتی خون ار دماغ یک روستایی

نیامد. ساعت چهار بعد از ظهر عین 96 نفر نیروهای ایرانی صحیح و سالم از چنگال دارودسته نوتانی نجات

پیدا کردند. بعد ها خودشان اعتراف کرند و گفتند هدف مااین بود که می خواستیم سربازان را در مرز بگیریم

با ان ها مصاحبه کنیم و بعد ده تا دویست تا اعدامشان کنیم تا ضعف جمهوری اسلامی را به دنیا ثابت

کنیم ولی شما کاری کردید که ضعف مشخص شود.

پیروزی عملیات والفجر8 در فاو نداشت؛ همان قدر با اقتدار، همان قدر باعزت و و همان قدر با صلابت.

خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)17

دهنه لا، نقطه استراتژیک منطقه بود ؛مرز ایران و افغانستان و پاکستان.
مسیر از نظراستراتژیکی عالی و راه دسترسی به آن سخت بود.بیشتر از پنجاه شروربه سرکردگی
حمید نوتانی کمین کرده بودند سر راه سربازی هایی که آموزش دیده بودند و داشتند برای تقسیم به زاهدان می رفتند.هیچ وقت
سابقه نداشت اسرار با چینن سازمان و دم و دستگاه کمین کنند.معلوم بودقضیه از جای دیگرآب می خورد. آمریکا اسرائیل عربستان عقل های ناقصشان راریخته بودند روی هم طرح عملیات کرده بودند.ساعت دوبعدظهر جلو اتوبوس را گرفته و تمام سربازان درجه دار همراهشان را گروگان گرفتند. می خواستند
بااین ها محاصبه کنندوبعد ببرند بکشند; طوری که ضعف ایران به چشم ملت های
منطقه بیایدو همه بگویند درروز روشن نیرو نظامی ایران را بردند وکسی نتوانست کاری کند
خبر رسید

خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)16

مسیر پرخطر بود.هرگاه ممکن بوداشرار بریزندجلو ماشینشان یا حتی
گروگنشان بگیرند.هربا حاجی از کرمان بلند
میشد می رفت زاهدان برای
سرکشی،همین کار را می کرد.نه محافظ با خودش می برد.نه ماشین های
گشتی استفاده می کرد.راه طوری بود که حتی رده های پایین فرماندهی
هم باید محافظ می بردند با خودشان ،حاجی اما با راننده اش می رفت.دوتایی
می زدند به جاده .بالای پانصد کیلومتر باهم می رفتند.راننده دست به فرمان
ومسئول امنیت جنوب شرق کشور هم می نشست صندلی عقب چراق بالای سرش را روشن می کرد و آیه های قرآن را می خواند
داشت سوره ها را حفظ می‌کرد

شب بود،روز بود،خیلی وقت ها گرم بود،خیلی وقت ها هم سرد بود،همش هم نامن .
حاجی آب توی دلش تکان نمی خورد.دل و جانش با قرآن توی دستش بودو آیه هایی
که زمزمه شان می کرد

خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)16

اهم مشرف شده بودیم به حج ؛هر کدام توی کاروانی مسئولیت داشتیم.
محل اسکان حاجی به مسجدالنبی نزدیک تر بود.که شب ها کار هایم تمام میشد می رفتیم سراغش.آن موقع ساعت ۱۱شب در های مسجدالنبی را می بینند.نیمه های شب،دوتایی راه می افتادیم به سمت حرم یکی دو ساعتی منتظر می ایستادیم ونگاهمان را گره
می‌زدیم به گنبد خضرایی پیامبر (صلی الله علیه وسلم)تاشرطه ها بیایند در ها را باز کنند.
من وحاجی جزو اولین نفراتی بودیم که می رسیدیم به روضه و منوره. چه شب هایی که
نافله مان را در جوار روضه پیامبر(صلی الله وسلم)خواندیم.
سال۷۱؛اوج گرمای عربستان بود.روز ها پیگیر کار هایی بودیم که بهمان محول شده بود گرمای صحرای عرفات نفست را می برید،هلاک یک لیوان آب خنک بودیم، اما حاجی عهد کرده
بود که با زبان روزه وارد صحرای عرفات شود

خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)15

خیلی هنر کنیم، نصفه شب دل از رختخواب می کنیم؛ ان هم اگر خسته و کوفته نباشیم؛ اما حاجی مثل مانبود.

روز در گیری با اشرار شرق بود،دل شب هم بلند می شد. از اخر شب که وقت استراحت بود تا اذان صبح چند بار

بیدار می شد. دو رکعت نافله شب می خواند و می خوابید. دوباره بلند می شد و وضو می گرفت، دو رکعت نماز

می خواندو می خوابید. یازده رکت را یکجا نمی خواند، بخش بخش می کرد مثل پیامبر (ص) که نیمه های شب

چندین بار برای نماز از خواب برمی خاست.

خدا خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)14

سه راه دشتک، مرز ایران، افغانستان و پاکستان، نا امن ترین نقطه؛ جایی که امنیتش دست های فرمانده قرارگاه قدس را می بوسید. نماینده ولی فقیه بودم. به حاجی گفتم می خوام به منطقه توجیه شم. خودش پیش قدم شد. ان موقع سرتیب بود.درجه هایش را کند و گذاشت توی جیبش.سه چهار ساعت توی جاده ا از کوه وکمر و دشت و بیابان بالا پایین شدیم . قرص و محکم بالای وانت ایستاده بود و یک به یک گزارش می داد؛ از استقرار نیروها گرفته تا موانعی که سر راه بود .در تمام دست انداز ها و سراریزی ها لحظه ای ندیدم خم به به ابروبیاورید،انگار نه انگار که بدنش پر از تیر و ترکش است. می توانست فرمانده گردانی،کسی را بفرستد اما خودش امد؛ شاید هیچ کس به اندازه فرمانده قرارگاه به منطقه توجیه نبود.

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)13

امنیت منطقه که سپرده شد به فرماند سلیمانی.حساب کار دست اشرار

امده؛خیلی هایشان امدند زیر پرچم جمهوری اسلامی.مانده بود باند که

سر کرده شان قلدربود؛حدود چهل پنچاه نفربرایش کار می کردند.

میخواستند با خرابکاری هایشان جاده ها را ناامن کنندبه اسم جمهوری

اسلامی نه ژندارمری حریفشان شده بود،نه بچه های کمیته.فکر میکردن

این بار هم مثل دفعه های قبل چند نفررا سرمی برند بقیه هم

می کنند؛اما حاجی آدمی نبودکه کم بیاورد.

هفت شبانه روز نقطه‌ به نقطه‌ی روستا را گشتییم تا گیرشان اوردیم.وقتی

دیدنداز آسمان وزمین محاصرشده اند،چادرزن هايشان را پوشایدندو فرار

می کردند.

ماخیال عقب نشینی نداشیم؛دوروز درگیر بودیم.اخرسرخوش داوطلب شد تسلیم شود.

پنج پاسدارگروگان گذاشیم تا بیاید کرمان با حاجی قاسم صحبت کند.

نمی دانم در اتاق جلسات چه گذشت که طرف وقتی امد بیرون،زار زار گریه می کرد.

پرسیدم:�چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟�گفت:�ابهت این مرد من رو گرفته.بذارید اگر کشته بشم که افتخار برام باشه.�

حاجی این بار از در رأفت وارد شد و طرف را تأمین داد. کارهایش که راست وریس شد، فرستادش مشهد. می خواست امام رضا(ع) واسطه می شود برای

پذرش توبه ان بنده خدا. در این مدت،هم برای روستایشان تلمبه اب برد هم زمین کشاورزی.دیگر پاک شده بود مثل طفلی که تازه از مادر زاده می شود.

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)12

دست تنگ بودند و درامد درست وحسابی نداشتند. ان وقت هاهم که

مثل حالا فرهنگ خرما خوری نبودتا از فروش محصول بتوانندزندگی راحت

داشته باشند.وسوسه ها اشرار خامشان می کرد و در قبال پول میشدند

کار قاچاق کن ان ها.

حاجی بیکار نماند. نشست و در فکر کرد چطوری می شود جلوید در دام

افتادن جوان های عشایر را بگیرند.خیلی از این جوان ها سرباز فراری بودند.

چون کارت پایان خدمت نداشتند و دستشان جایی بند نمی شد از بیکاری

می رفتند سمت اشرار.قرارشد فراری ها بیایندولباس سربازی بپوشند اما

توی منطقه خودشان خدمت کنند تازه،حقوق هم بگیرند.خب عده زیاد

ازاین هازن بچه داشتند.این شرایط به نفعشان بود.کناره زن وزندگی شان

خدمت می کردند،درامد داشتندو بعدهم کارت می گرفتند می توانستند

گواهینامه رانندگی بگیرند،بروندجای استخدام شوند ویا پروانه کسب بگیرند

ویک کار حلال ابرو دار دست وپاکنند.خیلی از سربازی ها عشایرکه

سواد بشتری داشتندباپیگیری های حاجی جذب نیروی انتظامی هم شدند

خاطرات حاج قاسم.(صحییفه مقاومت)11

معروف بود به کامران ساواکی.جنوب استان کرمان را با دار ودسته ای که داشت قبضه کرده بود.مردم بیچاره جرئت نفس کشیدن نداشتند.اگر

کسی راپورت کار هایش را می داد یا می خواست جلویش قد علم کندخون پای خودش بود.

کامران جلو،ادم هایش پشت سر.یک صف طولانی سلاح به دست به دست امده

بودند امان نامه بگیرند

دوربین از کنار صف رد شدتا رسید به نفر اول.مرد افتاب سوخته سیبیل

در رفته سلاحش را که تحویل داد توی قالب دوربین نگاه کرد وگفت:«من سلاحم را تحویل جمهورى سلیمانی»یکی دیگر از لای صف بلند

داد زد:«من طرف دار جمهوری سليماني ام»حاجی خودش هم بود.

وقتی شنیدلبخندی زد گفت:«جمهوری سلیمانی نداریم،اينجا جمهوری

اسلامیه»